|
خزعبلات
|
صبح تا شب آدمهايي رو ميبينم که به خاطر اين غريزه فطري چشماشون چه دودويي مي زنه!
آدمهايي که البته در بعضي اوقات از اين جريان رنج مي کشند ولي کاريش نمي تونند بکنند !
همين امروز شاهد کتک خوردن کودکي بودم که تا اومده بفهمه زندگي چيه تندي با اين غريزه مواجه شده کودکي که به قول مامانش توي زندگي ۴ ساله اش اينقدر کتک نخورده بود!
نگاهش کردم صورتش غرق اشک بود ولي وقتي مامانش مي گفت : اگه دوباره اين کار رو ازت ببينم چي کارت مي کنم ؟
مي گفت : هيچي
عينکش خيس آب شده بود تمام بدنش مي لرزيد
مامانش با جا لباسي پلاستيکي به کف دستهاش مي زد ٬دستهاش رو محکم روي رونهاش گذاشته بود و مي فشرد پسرک را ديدم با چشماني که ترس و اضطراب ازشون مي کوبيد بيرون
مادر گوش دخترک را مي پيچوند و چشمان پسرک درشت تر از قبل مي شد
دخترک منو نگاه مي کرد تا مُنجيش بشم
رفتم و ضمانتش رو کردم
پريد بغلم
مامانش گفت : ولش کن لوس ميشه
دخترک رفت پيش باباش نشست حتي حرف هم نمي زد
دامنش رو محکم چسبيده بود انگار مي خوان اونو ازش بگيرن.
برای لبخند تلخ به خاطر ذهنیت هردومون (ذهنیتی فراجنسیتی)
وقتي همه چيز يکنواخته
يه حس بدي داري
وقتي آرماني نداري
همه اهداف و اعمال به نظرت آرمانگرايانه و هدفمنده!
خداي را مسجد من کجاست ؟
اي ناخداي من !
پُکهاي بي وقفهء سيگار
نوايِ پوکِ ژاکلين(اي شاه درويشت منم بيگانه با خويشت منم)
بيمار انگليسي
گوديِ ميانِ گلوگاهِ زن
راننده تاکسي
هر وقت هر کجا ! (any time,any where)
تنهاييِ خال جوش خورده
افتادن کبوتري در استخر
پاک کردن حافظهء بشريت
بغضِ بي پناه رهايي
دخترکِ سرخ پوش کوره هايِ آدم سوزي
فاصلهء پنج پايي درون دريا
سکوتِ هميشه مُثله شده نه مُرده
شايد فقط نگاه کردن هدفمند نباشه!نمي دونم؟
چقدر چرت و پرت مي گم ..............................................ببخشيد![]()
تلاش برای مرگ و برای زیستن در عصری که اندامت
پیاده روی مناسبی برای رفت و آمد
مورچه های نگاهم باشد
و دستی که از آن به جای عرق
مهربانی چکه کند
در انتهايي ترين کوچه شهر
دري سفيد
راهرويي که با چند پله به لابي راه پيدا مي کرد
اتاقي ،طاقچه اي گچي ، بخاري و تختي پوشيده شده با ملحفه اي دستباف رنگارنگ.
دخترک از ترس موجوداتي که در خانه آزارش مي دادند کنار پايه هاي تخت مي خوابيد.
مثل هميشه براي نماز صبح بيدار شد
خواست دختر را بيدار کند اما دلش نيامد
از پله ها بالا رفت تا وضو بگيرد
وضو گرفت ، پا روي پله دوم گذاشت ، نشست دستش را به نرده هاي پله متصل کرد
سرش را آرام روي دستش گذاشت.
دخترک با اشاره يکي از موجودات آزاردهنده از خواب پريد .
تخت خالي بود
ملحفه دستباف سياه شده بود .
برای دوستم
دعاي زيارت رو خوند و رفت جلو ولي هرچه جلو مي رفت انگار همه اونو پس مي زدند خيلي تلاش کرد اونجا همه تلاش مي کردند همه همديگر رو هل مي دادند انگار نه انگار که يکي هم مثل خودشون مي خواد زيارت کنه!
باراول تا جلو رفت بين اون همه فشار و بوهاي عجيبي که مي اومد نزديک بود خفه بشه
رفت ولي دستش به زريح نرسيد کاغذي رو که بچه ها اسم تمام فاميل و دوست و آشنايان رو توش نوشته بودند داد به يه دختره که اون جلوها داشت زيارت مي کرد و با اشاره بهش گفت : بيندازش او تو.
وقتي مي خواست برگرده همه جلوش رو گرفته بودن نمي ذاشتن بياد بيرون که دوستش رسيد و کشيدش بيرون
رفت نشست توي حرم و کتاب دعا برداشت (زنها رو ميديد که چادرشون رو محکم به کمرشون مي بستند و يا علي مي گفتند و خودشون رو پرت مي کردند به زائر ها) اون شب صرفنظر کرد.
فردا که ديگه به اين نيت رفته بودجلو رفت . ديگه زرنگ شده بود مثل همه هل مي داد و مي رفت جلو چند قدم مونده به زريح خانمي که هيکلش ده برابر اون بود با بازوش زد توي دهنش و اونو زد کناردوباره عقب موند توي اون هواي خفه گريه کرد (بيشتر به اين خاطر که امام رضا قبولش نمي کرد) حس بدي داشت حس مي کرد با همه فرق داره يعني اينقدر بده که نمي تونه زيارت کنه بچه شده بود يه خانمه اومد و کشيدش بيرون.
رفت نشست و دعا خوند و گريه کرد
خانمي اومد پيشش با اون لهجه عجيبش بهش گفت : از خونه فرار کردي ؟ بيرونت کردن ؟ داداشت زدتت؟
نمي دونست چه جوري بهش بگه براي چي اينقدر زار مي زنه!
اين دفعه دعا کرد: يا امام رضا خودت راه رو باز کن
رفت جلو هل مي داد و مي رفت جلو خيلي جلو بود چند قدم مونده به زريح رفت و رفت تا دستش به زريح رسيد يه حس خوبي داشت همه رو دعا کرد زريح رو بوسيد .
اين بار انگار به زريح پرس شده بود نمي تونست بياد بيرون بين اون همه فشار داشت خفه مي شد
چادرش زير پاش گير کرد و خورد زمين زير پاها افتاده بود و هيچ بويي رو حس نمي کرد خيلي خوشحال بود دست و پا زد تا بتونه بلند بشه نفسش بدجوري گرفته بود ولي نتونست بلند بشه.
فردا صبح موقعي که دسته هاي گل روي زريح رو آوردند و پخش کردند
گلها همه روي بدن بي جونش ريخته شده بود .
اندیشه پاسکال درباره چگونگی زندگی اینه که بشر در میان گردابی بینهایت بزرگ و بینهایت کوچک دست و پا می زنه .
راست میگه نمی دونم ؟
ولی به نظر من مرگ دو چهره بیشتر ندارد یکی عدم و دیگری وجود خود مرگه که هر دو نمادی هراس آور است که همان نعش باشه .
امروز به خاطر بهتر شدن بیماریم تزریق همیشگی رو انجام دادم همیشه منو دچار یه مرگ تدریجی می کنه ولی این دفعه خیلی طولانی تر بود و خیلی عال تر
داشتم تمام گذشته ام رو توی اون تاریکیه ذهن مرور می کردم عالی بود
دوباره چشمام بازشد و مهتابی بزرگی رو بالای سر خود دیدم و چنان گریه کردم که همه منو نگاه می کردند فکر کردم این دفعه دیگه رفتنیم ولی نشد
این زندگی همچنان ادامه داره
۲.................................
دیشب خواب دیوانه واری دیدم :
موها به صورت زنجیره وار و تسبیح گونه ای از دهانم بیرون می زدند و توان کنترلش رو نداشتم.
الان ۳ روزه دچار اسپاسم عضلانی در قسمت گردن شدم تقریبا هیچ کاری نمی تونم بکنم به جز نوشتن
یاد فیلم http://www.theseainside.com/ افتادم
آخه به راحتی حس اونو درک می کنم
کودک با رفت و آمد تند توجه همه رو جلب مي کرد
به پست ترين عضو خانواده که موهاش از فرط توي منقل بودن موخوره داره سلام مي کنه
پس از هر نيم ساعت يک بار انگار که يه چيزي توي دلش غنج مي زنه که يه کاري نکرده مياد و به همه سلام مي کنه
شايد فکر مي کنه فراموش کرده عرض ادب کنه ولي همه مي گن مي خواد خودش رو نشون بده
وقت بازي اينقدر لجبازه که با گريه و جيغ حقش رو از ديگران مي گيره
از بي توجهي متنفره
بچه ها با خوشحالي براي ديدن دسته هاي سينه زني سوار ماشين مي شن (ولي او بیشتر به صداي طبل و سنج کر کننده فکر مي کرد)
پسرک چون دوست داشت همه جا سر بشينه مي ايسته همه سوار بشن بعد مي شينه
دسته هاي سينه زني از چهار طرف خيابان مي آيند
ماشين ميدان چمن کاري شده وسط خيابان رو با سرعت دور مي زنه
پسرک خود را محکم به در چسبانده
پسري با موهايي لخت روي زمين افتاده
دسته ها مي آيند
در خانه باز مي شود
مادر سراسيمه بيرون مي زندپابرهنه بالاي جسد پسر مي ايستد و ناباورانه نگاه مي کند
همه سرنشينان پياده مي شوند
پسر را بلند مي کنند
هر چهار دسته در ميدان به هم مي رسند
علم ها به علامت احترام خم مي شوند
صداي مرثيه سرا تندتر مي شود که همان مرثيه را با ريتمي تندتر مي خواند
زنجيرها محکمتر به شانه ها زده مي شوند
مردي به ميان مي آيد و زنجير را به فرق سر مي زند
دست ديگري بالاي فرق سر قرار ميگيرد و دستاني ديگر و باز دستاني ديگر....................
می دونم که خیلی بد ساموئل بکتیه این نوشته خیلی بد نه ؟
ببخشید دیگه!
بلند شد آرام وارد دستشويي شد
چوبي رو که کنار سيفون قرار داشت رو برداشت و بيرون آمد
خودش رو بالاي سرش رسوند
ضربه محکمي به سرش زد
حس کرد تمام نيروش رو به چوب انتقال داده
حتي فرياد هم نکشيد
خون از سرش مي چکيد
خودش رو روي صندلي کناري انداخت
چوب همچنان توي دستاش بود
نگاهش کرد
چقدر شبيه خودش بود ........................................
گلوله مويي روي زمين خود را به دست باد سپرده بود و مي چرخيد
همه چراغ ها خاموش بودند ولي همه جا روشن بود
صداي عجيبي هر چند دقيقه يک بار از جعبه کليد و پريزها شنيده مي شد
در آکاردئوني با دو قفل مثل هميشه بسته بود
صداي يک جفت پا مي آمد از پله هايي که به آن چشم دوخته بود
دخترک به لرزه افتاد
مرد در را باز کرد و رفت داخل
صداي فريادهاي پي در پي را مي شنيد
صداي خرد شدن را مي شنيد
صداي ناله هاي نوزاد ۴ ماه اي را مي شنيد
دخترک سعي کرد بايستد
سوزش آبي روي صورتش را حس کرد
تکه کاغذي را توي دستش لمس کرد با تاريخي که با حروف نوشته نشده بود و مبلغي که اتمام کار را نشان مي داد......................................
دو چهره روي کاغذ با قابي چوبي که نمايي از سنگ دارد در ديوار کناري به وسيله دو ميخ استوار شده
دو چهره اي که از اين زاويه اي که من نگاه مي کنم مرد کروات زده با کلاه شاپويي به سر و کت و شلوار شيکي به تن دارد
و زن که لباس سفید بلندی پوشیده
دسته گلی در دست که مشخص نیست چه جور اون رو به دست گرفته با تاج گلی روی سرش (که منو یاد خار روی سر مسیح باز مصلوب می اندازه )لبخند ملیحی به لب دارد ولی الان که دقت می کنم لبخند مصنوعی به نظر می رسد
یکی از دستان مرد پشت زن است
و دو چهره روی سقف درست بالای سر من
چهره زن عبوستر و خسته تر
و مرد مثل همیشه جدی
احساس می کنم طی سالهای متمادی که با هم همخوابه بودند چهره ها تغییر کرده است
چهره هایی که از در و دیوار این اتاق لبریز است
ساعت دیواری روبه روی قاب قرارداد
راس سوم این مثلث قائم الزاویه و مقطع زمانی این سلسله تصاویر را تشکیل می دهد
صدای بلند هواپیمایی که از ارتفاع بسیار اندکی از بام عبور می کند به گوش می رسد
میخهای ایستایی قاب می لرزند
قاب به حالت مورب می افتد
سقف درست روی چهره ها ترک پر عمقی برمی دارد
و عقربه ها می ایستند ................................
سلام
البته می دونم که جو این داستان تاریخ انقضا داره( که ماله همین قبل از عیدیه )ولی دیگه چون برای چند ساله پیشه به یاد اون حال و هوا ثبتش کردم تا اگر خدا بخواهد مورد قبول شما دوستان واقع شود .
با نور شديد که مستقيم توي چشمام مي زد بيدار شدم
نمي دونم اين پرده کجاست ؟ دوباره لب عيد شد و همه اسباب اثاثيه ها زابراه شدند فکر کردم : بازم بايد مثل هميشه از رختخواب بیام بيرون و مسواکم رو از تو کتابخونه بردارم (البته به تازگي دو جفت چشم هم منو موقع اينکار مي بينند دو جفت چشمي که در شرق و غرب کله شون قرار داره و وقتي مي خوان منو ببينند سرشون رو کج مي کنند ) بعد آسه آسه برم دستشويي و مسواک بزنم.
وقتي ميام بيرون مامان رو مي بينم : سلام کنم ، مامان که انگار از يک جلسه بحث و گفتگوي حسابي اومده باشه جواب سلامم رو ميده ،فهميدم که خيلي حرف داره ( وقتي هنوز توي تخت دراز کشيده بودم شنيدم داره با خاله حرف مي زنه و مي پرسه از فاميلاتون چه خبر ؟ و بعد اون کلک هميشگي و قديمي اش که موقع شنيدن غيبت از شنيدن دوباره آن تعجب مي کنه رو به کار انداخته.
اومدم توي اتاق با حوله صورتم رو خشک مي کنم
دوباره و دوباره که چه عرض کنم بينهايت باره صبحانه بخورم و بعد دل درد بگيرم و سفره رو جمع کنم و بعد اگر پاهام ياري بکنند برم زير پل و يه روزنامه بخرم
روزنامه فروشه ديگه خودش زودتر اون روزنامه اي که باقي مونده رو مي گذاره رو دخل .
تازگيها روزنامه گرفتن جنبه حل جدول پيدا کرده
قبلا تلاش بيشتري براي کار مي کردم ولي حالا فقط تيترهاي درشت رو مي خونم و تا شب در يه ملسي خاصي مي گذره
و صبح روز بعد ..............................................
بوی تعفن در هوا پیچید
در اتاق دخترها بسته شد .
نشست روبه روی سطل زباله و سیبیلهایش رو یک به یک قیچی زد .
من کم کم روی کاناپه دراز دراز می کشم که هوس اومدن و نشستن اینجا رو نکنه .
چشمام رو می بندم و به زندگی دیداری کات می دهم .
محمد از دستشویی بیرون می آید.
حیوان بلند می شود
تاریک ( صدای بسته شدن در شنیده می شود )
چشمها را باز می کنم در اتاق دخترها هنوز هم بسته است.
محمد مثل یک جسد دراز کشیده است.
دستگیره به سمت پایین حرکت می کند
تاریک
صدای فریاد دخترها شنیده می شود .
کاناپه غرق خون است
حیوان خود را نمایان می کند
تاریک ..............
فیلم خوبی بود با بازی خوب خانم فرهی و با فیلمبرداری عالی و تکنیک سیاه و سفید بودن فیلم
فیلم ولی نفس گیر بود
اگر چه دیو زیر گوشم زمزمه می کند که پس از
مرگت این کاج و سرو ، پرندگان و ابرهای سفید
یادی از تو نخواهند کرد .
چخوف
همه بیدار شدن مهدی هنوز توی تشک وول می خورد که بابا اومد و با یه پا زد بهش و بیدارش کرد
هرچی به بابا سلام کردم جوابی نشنیدم
گفت :این بچه کجاست نیست یه چایی به ما بده ..... اه .......
چندروزی بود ساعت رو توی دستهاش نمی دیدم ساعتی که سالهاس دارتش با نبض بابا عقربه های بی جونش حرکت می کنند .
برای مچ دست دیگران بزرگ بود انگار فقط برای بابا ساخته شده بود
(وقتی که دزدکی برش می داشتیم و می گرفتیمش تو دستمون و تکونش می دادیم یه چیزی مثل قلب توش می تپید که دستامون رو می لرزوند )
بابا چاییش رو خورد و رفت تا دوباره یه روز سخت رو شروع کنه
از خواب پریدم ولی نه به فریاد بابا
دویدم رفتم دم در روی طاقچه ساعتی بود که دیگه عقربه های بی جونش حرکت نمی کردند !
انگار نبضی که بوسیله اونا یه تکونی می خوردند دیگه نمی زنه .
صدای فریاد مامان رو شنیدم
مردی پهنای ذهنم را جا گرفته بود
و من تنها و خسته تمام وجودش را فرا گرفته بودم.