|
خزعبلات
|
ابتداي خيابان حجاب منتظر هستم
اين انتظار ديگه در من ذاتي شده
از خستگي به روي نيمکت ايستگاه اتوبوس مي نشينم
مردي از سر دلتنگي شروع به صحبت مي کند
حس جان دو در فيلم هفت درمن زنده مي شود
حس تهوع شديد و پس از مدتي مرد با عصبانيت از من فاصله مي گيرد
بالاخره شخصي که منتظرش بودم آمد و شروع کرد يکسري مزخرفات که مثلا اين يه کار جديده
با روحيه اجتماعي هم که تو داري مي توني به راحتي انجامش بدي که تو ارتباطاطت خوبه و ميشه حتمن ............... و ........................................
من فقط به داستاني که نطفه اش در ذهنم شکل گرفته بود فکر مي کردم !
پس از مدتي خداحافظي کرديم و من تمام راه را براي مرگ شخصيت داستان جديدم اشک ريختم.
لالا لا لا گل باغ بهشتم لالا لا لا تو بودی سرنوشتم
بخواب ای مونس روح و رَوونم بخواب ای بلبل شیرین زبونم
بخواب ای جون شیرین راحت دل چون بلبل نغمه زن در ساحت دل
بخواب ای غنچهء بشکوفته من
از قاب پنجره اتاقم به کوچه نگاه مي کنم
صداي ناله و شيون فضاي کوچه رو آلوده کرده
جسدي را از آپارتمان رو برو بيرون مي آورند و با بنز مي برند
مي روم ميان جمع عزاداران از يکيشون آتيش مي گيرم و سيگارم رو روشن مي کنم
مي گويم : مرگ حق است
همه منو بد نگاه مي کنند!
قابي از ديوار پوشيده با سيمان - موجودي با چهار پا به سختي روي ديوار حرکت مي کند مي بينم
روي بدنم جاي پاهاش رو حس مي کنم
پرده را مي کشم که از اين حس خارش آسوده شوم
کسي وارد مي شود بوي دارو و غذا در هوا مي پيچد
پرده را کنار مي زند
: هوا بهت بُخوره برات بهتره
دوباره قاب قبلي برمن ظاهر شد
در قاب- پنجره دستشويي همسايه رو مي بينم که چندگاهي تلالو نور از پشت شيشه ها ديده مي شود
خود را کنار پيرزن همسايه مي بينم
براش لَگَني مي گذارم
پيرزن منو با تعجب نگاه مي کنه
در قاب پنجره اتاق پيرزن
پنجره اي نيمه باز با تختي خالي و نيمه سيگاري نيم سوز ديده مي شود.
چند روزي بود وجودشون رو بيشتر حس مي کردم
وجودشون که براي ديگران نفرت انگيزه
توي تمام زندگيمون وول مي خورند
شدند جزء اعضاء ثابت خونه انگار با گوشت و پوست ما عجين شده اند
اينقدر بهمون نزديک مي شن که ديگه کاري بهشون نداريم
باهاشون مراوده هم مي کنيم
موجودات عجيبيند
چهار تا پاي ظريف چندش آور و دو بال به نازکي پيله ابريشم
سري سفت با دو چشم بادامي در انتهاي بالها در جايي که بدنشون تموم ميشه يه پوسته اي که پر از تخمهاي ريزي است قراردارد
به تازگي تا توي اتاق هم مي آيند
در آشپزخانه که زندگي شهرنشيني برپا کرده اند
وقتي مهموني مياد توي آشپزخانه ترس به دل همه ما مي افته که نکنه يکيشون بياد بيرون و بخواد خودنمايي کنه
توي دستشويي جايي نيست که سر نزده باشن
وقتي از روي دندونه هاي مسواکي عبور مي کنند يه حس قلقلک خوبي دارند
تا توي حموم هم اومدن خيلي بامزه اند وقتي آب بهشون مي خوره تندي مي دوند و يه سوراخي رو پيدا مي کنند و خودشون رو توش جا ميدن
وقتي شبها همه چراغها خاموش مي شه همشون ميان بيرون و جلسه رسمي ميشه
حتي سعي مي کنند مارا هم گول بزنند مثلا يه جا ثابت مي مونن تا فکر کنيم مرده اند ولي وقتي يه کم احساس امنيت مي کنن همه کاري مي کنند
حتي به مرده خودشون هم رحم نمي کنند مثل انسانها نمي دونند چه جوري حس غريزيشون رو مهار کنند با مرده خودشون هم جفت گيري مي کنند اينقدر هم سرگرم هستند که اگه بخواي در اون لحظه نابودشون کني متوجه نمي شن شايد هم دراين راه بميرند ولي دست بردار نيستند.
يه بار يکيشون رو روي کابينت ديدم مگس کُس رو برداشتم
اينقدر محکم زدم که در کابينت کنده شد ولي نمرد
دويد رفت روي ديوار هرچه زدم بهش نمي خورد
رفت روي در آشپزخانه و بعد به سرعت روي سه کُنجي که يک سماور بزرگ تزئيني روش بود چند بار زدم که نخورد و سماور افتاد و تکه تکه شد
دوباره دنبالش کردم سمج شده بودم حتما بايد مي کشتمش
به ميز تلويزيون نزديک شد خواستم بزنمش که دستم به پارچه روميزي گير کرد و تلويزيون و تمام اعضا افتادند کف زمين
اهميت ندادم
ديگه يه حس لجبازي عجيبي داشتم رفت روي دکور که پر بود از لوازم چيني تزئيني
از ميز بالا رفتم و يه چند ضربه به پشتش و جلوش زدم که همه ظروف روي دکور افتاد و شکستند از ترس از روي ميز افتادم
با اون درد دست و پا بلند شدم اين وضع ديگه قابل تحمل نبود
زندگيم رو داشت به هم مي ريخت به روي ديوار رفت هرچي تابلو بود از روي ديوار براي از بين بردنش زدم و انداختم
ديگه داشت باهام بازي مي کرد ديدم داره از اين موش و گربه بازي لذت مي بره
رفت روي حباب چراغ گاز که يکي محکم بهش زدم که يه سِکَندَري خورد و دوباره فرار کرد
رفت و رفت تا رسيد به آينه اي که روي طاقچه بود يه ذره اونجا ايستاد مثل اينکه داشت خودشو نگاه مي کرد
احساس کردم توي آينه به من نگاه کرد و لبخندي به من زد
از اين مضحک بودنم اعصابم به هم ريخت
يکي محکم زدم روش
آب بدنش توي چشمم پريد و آينه شکست
بيچاره بدجوري مرد
برگشتم
پشتم رو نگاه کردم
ديگه دلم مي خواست يکي منو با مگس کُش بُکُشه!؟.............................................
سکوت مطلق که مملو از ناگفتني هاست
داشتم فکر می کردم که چقدر روابط خانوادگی باید متفکرانه تر از روابط اجتماعی باشه نیاز به احتیاط بیشتری داره نه؟! نمی دونم چرا ................................البته من همیشه این جمله برشت رو خیلی دوست داشتم و سعی کردم بهش معتقد بشم که :
زندانی و زندانبان هردو هم خون هستند چون از یک خاک برخاسته اند
من همیشه همانقدر مخالف پیوند خونی بوده ام
که با تمام چیزهای دیگری که مرا وابسته می کند مخالفم.
دوست دارم دستهایم آزاد باشد.
ولی خوب نمیشه انگاری نمی دونم مال فرهنگ مال تربیت
چه سرنوشت غم انگیزی که
کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت
ولی به فکر پریدن بود.
......................................
وقتی به بازی بچه ها می نگریست
به یاد صبح اُفتاد که چیزی شبیه پیله ابریشم (ثمره حرکتی مقاربتی) ازش خارج شده.
پسر بچه به سمتش آمد و چیزی شبیه پیله ابریشم از دهانش خارج و به طرفش پرتاب شد(تُف کرد و رفت)
.............................................
زنی با لباس سفید بلند در راهرو است با اون پاهای ورم کرده به سختی قدم برمی داشت.
صدای فریادهای ممتد زن
جنینی بدون آنکه گریه کند و حتی نفس بکشد از رحم بیرون کشیده شد.
...................................................
با اضطراب از خواب پرید به سمت اتاق کودک دوید
به یاد این دو شبی اُفتاد که حتی یک لحظه هم چشم به هم نگذاشته بود از بَس که این بچه بی تابی می کرد .
به اتاق رسید دیگر نه صدای گریه اش می آمد و نه نفس می کشید
چیزی شبیه پیله ابریشم از دهانش بیرون زده بود و روی لبها و چونه اش ریخته شده بود
مردمک چشمانش به فراخی باز بود .
..............................................................
: اه این صدای بچه رو خفه کن دارم چیز می نویسم .
تا زخمهای اجتماعی
چسب زخمهای رنگارنگ
از صورت تا روی پاها
نوای بُلوز نامجو
«اینه جبر جغرافیایی اینه پا در هوایی و صبحانه ات شده سیگارو چایی»
از شبهای زنده رود
«کرگدن ها تنها سفر می کنند»
تا زانو به مرگ فرو رفتن
از سکوت نگاه مورچه ای که به آرامی از بکارتت بالا می رود
تا فروش قدیس وار جسمت
به چسبهای بزرگتری نیازمندیم
به خاطر اینکه چیزی نمی نویسم
این بیان که دیگر هیچ چیز برای بیان کردن وجود ندارد
هیچ چیزی که با آن بتوان بیان کرد
هیچ چیزی که از آن بتوان بیان کرد
هیچ قدرتی برای بیان کردن
هیچ میلی به بیان کردن
همراه با اجبار به بیان کردن ساموئل بکت
ما آویخته ها کجای این شب تیره بیاویزیم
قبای ژنده و کپک زده خود را!
نقاشی دیواری
: مطمئناْ از مامانش اجازه نگرفته از خونه اومده بیرون
برای همین داره سرش می خوره به تیر چراغ راهنمایی
به یاد فروغ و هامون و کودک
: سلام آقا خسته نباشيد
پيرمرد در حال جارو کردن هرچي چشم انداخت تا ببيند چه کسي بوده ، کسي را نديد
خيلي وقت بود چشماش توي تاريکي نمي ديد به زحمت مي تونست حرکت برگها روي زمين رو تشخيص دهد
وسط خيابان ايستاده بود و برگهايي رو که کف آسفالت ريخته شده بود رو جارو مي کرد
چهره اي درهم و ژوليده داشت
صورتش پر از سالکهاي بزرگ بود که چين و چروک هاي پيري اونها رو پوشانده بود و لباسي رنگي که رنگش زياد مشخص نبود
دچار فکرهاي درهم بود به پسرش فکر مي کرد که اين ماه بايد اجاره خونه دو برابر ماه قبل رو مي داد
به زنش فکر مي کرد که ديگه نبود .......
به بيکاري بعد از چندين سال خدمت.......
به ساعتش نگاه کرد
بادي اومد و برگها را به اطراف هدايت کرد
سعي کرد جمعشون کنه
ماشين با سرعت زياد
صداي ترمز شديد ماشين شنيده شد
جاروي پيرمرد به گوشه اي از خيابان افتاد و برگها روي کف آسفالت پخش شدند .