|
خزعبلات
|
سقف مي چکد
من زير آوار اين سقف باران خورده در اين روزهاي تابستاني از خواب مي پَرم
پس از گذراندن ثانيه هاي کِشدار کاري به خانه مي رسم............
حتي يک قرص تو خونه پيدا نميشه که بخورم............
غرولُندهاي مادر : که قرصها رو مثل نُقل و نَبات مي خوري چه بهتر که تموم شدن !........
دَرد به استخوان مي رسد چشمهام خود به خود بسته مي شود .............
به زني مي انديشم که احساس مي کند پس از ماهها زندگي مشترک به خاطر چاقي مُفرَطَش
کسي نه به کمکش مي آيد و نه نگاهش مي کند!..........
نگرانم از اين تلفنهاي طولاني مُدتَش
نگرانم از بازگشت آدمهاي گذشته زندگيش و نوستالژي هاي آدمهايي که مُرَفه اند و چيزي جز اين ندارند!.......
زن رو به روي مردي که هيچ حرفي ندارد مي نشيند سيگار آتش مي کند و فقط مرد را نگاه مي کند!
گاهي براي خالي نبودن عريزه لبخند ي هم ردو بدل مي شود !.......
به مُرده رو به قبله خوابانده شده دست مي زنم نوازشش مي کنم!.......
برايم خواب مي بينند که تمام بدنم پر از کرمهايي ست که از بوي تَعَفُنشان لذت مي برم!.......
با صداي چک چک آب بر روي پيشاني و تيکه هاي فرو ريخته از سقف بر روي بدنم براي هميشه مي خوابم!................
کوچه اي باريک با جوي آبي که توسط اختلاف ارتفاع آسفالت با کف زمين بوجود آمده بود و باريکه آبي در آن روان بود
پياده روها اينقدر باريک بود که فقط يک نفر در عرض آن جاي مي گرفت
جلوي در ايستاديم
خانه اي با در کوچک و ارتفاع بسيار کم که يادم مي آيد وقتي بچه بودم دستم به زنگ نمي رسيد ولی حالا ديگه زنگ بغل گوشم بود
انگشتم رو روی تکمه فشار دادم
قرص ماه روي مهتابي خانه قرار گرفته بود
در باز شد
مادربزرگ با يه چادر رنگي در آستانه ظاهر شد
مادر داخل رفت من در را بستم
بعد از کمي احوالپرسي در حياط وارد خانه شديم که يک راهرو باريک داشت
انتهاي راهرو به پله هاي موکت شده مي رسيد که در بَچگي اينقدر روي پله ها سُر مي خورديم که موکت جمع مي شد
به پله ها نرسيده وارد اتاقي شديم که گرماي چله تابستون رو داشت
اتاقي با دو پشتي و يک تلويزيون که در منتهي اليه اتاق قرار داشت
نشستيم
مادر بزرگ گفت و گفت
تا اينکه صداي ورود کسي اومد و ما همه در اتاق منتظر حضور کسي بوديم
در باز شد
پدر بزرگ با هيبتي درشت و کلاهي پشمي وارد شد
من به احترام ايستادم و جلو رفتم
ديگه از وقتي بالغ شدم فقط باهام دست مي ده
اومد کُتَش رو به آويز آويخت و کنار مادر بزرگ نشست
چشماني داشت با پلکهايي افتاده و پر از اشک که مردمک را به زور مي شد يافت
با خنده هاي مکرر آب از چشمانمش سرازير مي شد
مادر بزرگ چاي و ميوه آورد
حالا ديگه صداي باد گلوهاي ممتد شنيده مي شد که زياد هم عجيب نبود
بحث غيبت به خاله کشيده شد که اين شوهر يه لا قَباش رفته بخاري رو فروخته بعدش هم اومده گفته : که فقير بود دلم براش سوخت بهش فروختم.
که يعني از ترحم ديگران براي توجيه خودش استفاده کرده!................
اينکه : مردک خيلي وقته پيداش نيست و خاله با چه مشقتي داره با يه بچه صورتش رو سرخ مي کنه
به ياد خاطرات تعريف شده افتادم که وقتي خاله خيلي جوون بوده رفته بيرون و ديروقت برگشته
دايي يعني برادر خاله که کُفري شده بوده و از اين همه بي خياليِ پدر و مادرش دلشکسته
گذاشته رفته و چند روز برنگشته و حالا خاله با يه بچه وضعش اينه.
حالا نمي دونم کتاب دکتر شريعتي رو کجاش رو باور کنم که يعني پدر و مادر ما متهم هستيم يا چيز ديگه اي هم هست؟!...............
حالا همون پدر مرده و همه می گن :عجب مرد بی آزاری بود خدا بیامرزتش !
مرد که از ناراحتي صورتش سرخ شده بود
وچشمانش از پشت ويترين عينک از حدقه دراومده بودند چيزي رو که شنيده بود باور نمي کرد
: يعني چي ؟ اون همه سگدو زدن الکي بود
با ناباوري تمام کارهايي رو که براي پيشرفت کار انجام داده بود يک به يک مرور کرد
: نکنه اشتباه کرده ؟ نه اشتباه نکرده !............
از وقتي يادش مي اومد کار کرده بود يا به قول خودش که هميشه براي فرزندانش اينجوري تعريف مي کرد : از 8 سالگي موقعي که باباش مرده بوده
کار کرده توي مغازه آقاي حجتي که نياز به يک پادو داشته وآشنا بوده
ننه اش معرفيش کرده با کلي التماس قبولش کردن
مثل سگ اونجا کار کرده بوده تا اينکه به سن بلوغ مي رسه و باد مي اُفته تو کَلَش که بايد بره روي پاي خودش بايسته
از اون مغازه مياد بيرون با پس اندازش يه جايي رو مي خره با مغازه هاي و زمينهاي اطرافش
البته بقيه مغازه ها رو فقط سرقفلي شون رو مي خره
مغازه هاي اطراف رو اجاره مي ده و خودش توي مغازه وسطي مي ايسته و کار مي کنه
با حسابهاي خودش زرنگي کرده
تا يه مدتي که سرقفلي رو فقط به مستاجرها داده بوده اجاره ازشون مي گرفته
و به صاحب ملک هم هيچي نگفته وهمه رو خورده بوده
چندبار صاحب ملک اومده بود و اونجا رو غصبي اعلام کرده و نماز خوندن رو توي اين ملک حروم کرده
ولي زياد اهميت نداشت
بعد از مدتي مستاجرها فهميده بودند و ديگه اجاره ها رو قطع کرده بودند
رفتند سرقفلي رو به نام خودشون زدند
مرد که فهميده بود همه اين آتيشها از گور صاحب ملک بلند ميشه
يه مدت با وکيل و حکم و.............
تلاش کرده بود باز هم با اونهمه پولي که به وکلا داده بود هيچ کاري نمي تونست انجام بده ؟!......
يه عُقده شده بود که جلوي نفس کشيدنش رو گرفته بود و تصميم گرفت
پشت بام مشترک مغازه ها را از مغازه دارها بگيره
تا بتونه حداقل بالاي مغازه ها رو از آن خود کنه
چقدر براي اين پشت بوم مشترک سگدو زده بود
نشد که نشد............................
و حالا مي خوان از خونه اي که خودش با زحمت خريده بودتش بيرونش کنند
صاحب ملک بالاخره به اون تهديد هميشگيش عمل کرده بود و اومده بود
خونه اي که 23 سال توش زندگي کرده بود رو ازش بگيرن
طناب را به قسمت بالاي آستانه در آويزان کرد حلقه اي محکم با گره اي کور درست کرد و سر خود را درون حلقه انداخت
چارپايه را به زحمت پرت کرد
بچه هاش دورجسد بی جانش جمع شدن ديگه دير شده بود
هق هق گريه زن بغض همه رو ترکوند
زمان چیست ؟ یک در آبی کم رنگ که بسته می شود . خاطره چیست ؟ سه بچه که بازی می کنند بدون نگاه کردن به من . ترس چیست ؟ قایقی لنگر انداخته در ساحلی خالی . خستگی چیست ؟ این تکه ی نیم خورده ی نان . مرگ چیست ؟ میزی که بر آن می نویسیم این عبارت های بی فایده را . عشق چیست ؟ میزی که بر آن می نویسیم تو دیگر این جا نیستی .....................
بايد بنويسمش شايد حالم بهتر بشه !................
وقتي اونقدر نفرين شده اي که حتي فالگير هم بهت ميگه : انگشتر طلسم شکن بگير از اون لوزي ها بگي بهت نشون مي دن .
حتي نمي تونه آينده اي که براي همه نامعلومه ولي حداقل خود فالگيره يه چيزهاي مزخرفي سرهم مي کنه و به همه مي گه
به تو بگه تا يه قوت قلب احمقانه داشته باشي
بعدش بگه: (اين طلسمه اينقدر تو زندگيت هست و اينقدر مشکل برات بوجود مياره که حتي نمي تونم آينده ات رو ببينم!............
وقتي به زندگيه واقعيم نگاه مي کنم
اونقدر نفرين شده ام که حتي جرات نمي کنم ارتباطي داشته باشم
با هر کسي ارتباطي برقرار مي کنم يه مشکلي يا يه گندي تو زندگيش پيش مياد
که باعث طرد شدنم ميشه !...........
وقتي نفرين شده اي و بدوني چرا و چجوري به اين درد افتادي !؟...............
اونقدر حس گناهکاري در تو شعله ور ميشه که به قول فروغ شايد :
من غريق وحشت خود هستم و حس دردناک گناهکاري ارواح کور و کودنم را مفلوج کرده است ..
اشکهام يکي پس از ديگري سرازير مي شن اينقدر با عجله که انگار يادشون رفته با همين چشمها داستان همه جا به نوبت سال سوم دبستان رو خوندم!............
..............................................................................................................
وقتي که مي خواي در 27 سالگي دوباره متولد بشي به خودکشي فکر مي کني رگهای دستت چنان خودنمایی می کنند که انگار هوس آدم رو برای دریدنشون دو چندان می کنند !...................حالت تهوع داري که تولد تو سالروز يه لذته چند دقيقه اي هست
پدر آن شب جنايت کرده اي شايد نمي داني؟!.................
که هميشه فکر مي کردي که يه گُهي بشي ولي هيچ پُخي نشدي!؟.............