تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات
چهره اي با لک هاي درشت قهوه اي و چند جوش ماندگار که به علت ايستايي بيش از حدشان حتي اسم هم دارند!
چهره اي که به خاطر بيني کوتاه و صاف اروپايي و چشماني گرد همه رو به ياد شخصيتهاي کارتوني مي اندازه!
لک ها از صورت تا روي دست ها وجود داره که وقتي به دست ها رسيده اند ديگه قهوه اي نيستند بلکه سفيد شده اند انگار هرچه به سمت زمين و اين قانون نيوتني کشانده مي شوند کم رنگ تر به نظر مي رسند تا جائيکه روي پاها هيچ اثري از لک ها وجود ندارد .
چنان سرتاسر دست ها را فرا گرفته اند که شبيه يک عارضه پوستي به نظر مي رسند !
توي آفتاب مراحل سنتزشون رو مي گذرونند ،با نور شديد خورشيد بيشتر احساس زنده بودن مي کنند.
دستهايي که از مچ تا روي انگشتان به خاطر پوست اضافي فراوان نماي شماتيک پاي يک مرغ را دارند.
تا جايي که مي تونم از همه پنهانشون مي کنم صورتم رو که با کرم ضدآفتاب و سفيدکننده و هزارجور کوفت و زهرمار ديگه بازسازي مي کنم و دست هام رو با لباس مي پوشونم
زمستونا بيشتر احساس راحتي مي کنم چون همه لباس ها بلند و خيلي پوشاننده هستن ، انگار حفظ اين لک ها اينقدر برام مهمه که دلم نخواد نگاه نامحرم بهشون بيفته!
به عکس هام که نگاه مي کنم مي بينم ((خوب بازسازيشون کردم ها )) ، ولي حالا با اين دوربين هاي جديد و اين درجه کيفيت بالا حتي جرات نمي کنم عکس بگيرم هر چي هم که بيشتر سعي در پنهان کردنشون مي کنم اين دوربين ها انگار تمام لايه ها رو پس مي زنند و لايه اصلي رو نشون مي دهند !
بعضي هاشون به صورت پيوسته در کنار هم وجود دارند که وقتي کرم سفيدکننده شب رو مي زنم که بخوابم ، زنجيره اي از زير لايه هاي کرم فرياد مي زنند : راحتمون بذار!
يه بار براي استخدام به يک شرکت رفتم ، فرم رو که پر کردم گفتند بايد با مديرعامل صحبت کنم !
از قرار معلوم مديرعامل خانمي بود که از سر و وضع دکوراسيون داخلي شرکت و تميزيش و تعداد آبدارچي و نظافتچي به نظر بسيار وسواسي ميومد!
به اتاقش رفتم روي يکي از صندليهاي مقابل ميزش نشستم شروع به صحبت کرديم
گفت : ببخشيد من شما رو جايي ديدم ؟!
دقيقن فهميدم که به ياد یکی از کارتون دوران کودکيش افتاده
گفتم: نه !
پس از چند دقيقه به خاطر هواي گرم اونجا ، ناخودآگاه آستين ها را بالا زدم و دست هام رو روي ميز گذاشتم !
چهره مدير اينقدر در هم رفت و حس چندش آوري در چشمانش به وجود آمد به سرعت با عذرخواهي و گفتن اين جمله هميشگي که : اگر اجازه بدهيد با شما تماس مي گيريم ، منو به خارج از دفتر راهنمايي کرد
به خونه برمي گردم .
سيگار تنها راه اين پس زدگيه اجتماعيه !
وقتي فکر مي کنم احساس مي کنم اينقدر بهشون وابسته شدم که نخوام به خاطر اين پس زدگي از دستشون بدم !
لباس آستين کوتاه مي پوشم احساس مي کنم نفس مي کشند و ازم تشکر مي کنم!
صورتم رو با صابون مي شورم اون ها هم شروع به فرياد شوق مي کنند !
مي نشينم جلوي آيينه و تا مدت ها بهشون نگاه مي کنم
اينقدر طبيعي و بکر هستند که تصميم مي گيرم يه عکس از خودم بگيرم !

عکس را توي يه قاب چوبي زيبا از ديوار آويزان مي کنم !............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 16:20  توسط Dead symphoni  | 

 
��http://samfonimordegan.blogfa.com