تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات
شاید شکایتی تلخ باشه از او که هیچوقت به از دست دادنش فکر نکردم ، و شایدهم از خودم که هیچوقت به رویدادهای ممتد زندگیم کامل فکر نکردم !...

 

موجودی روی سرامیک است که به شعاع نیم سانتی در آب غرق شده

دست و پاهای ظریفش رو توی آب تکون می ده ، هرچی بیشتر تکون می خوره بیشتر از جایی که آب وجود نداره دور میشه ، سر سیبیلهای نرم و نازکش رو به قسمت خشکی گیر داده ، برای نجات جثه اش این سبیلها خیلی ضخامت کمی برای تکیه گاه بودن دارند!

...................

:نامه ها رو که می خونم بیشتر احساس درد می کنم !

: می دونی ، انگار یه زخمی یه چیزی ته دلم باز شده که هیچ جوره بسته نمی شه!

................................

دست و پاهای ظریفش رو جمع می کنه تا ثابت بمونه و از خشکی زیاد دور نشه !

...............

:شاید ۵ سال زمان زیادی باشه ، ولی اگه نسلهای قبل از ما یه کم تغییرات تو زمان هم خوابگیشون می دادند دیگه الان این اختلاف مهم نبود !.........

فکر می کنم که دیگه این ۵ سال برام مهم نیست!

...............................

دست و پاهش رو به آرومی باز می کنه ، یکی از پاها رو با احتیاط دراز می کنه و به خشکی می رسونه ولی سر سیبیلها رها می شن ، احساس می کنه تکیه گاهی محکم تر پیدا کرده !....

....................

: آره من خیلی بهت سواری دادم و تو خوب خیانت کردی!

:چطور وقتی عروسک قصه رو عاشقانه برام می خوندی اینطوری فکر نمی کردی!؟؟....

.................

حالا بعد از ۲  هفته ، تازه می فهمم چرا زرد و لاغر شدی و من متوجه نشدم !...

با حریق یادها هم سفرم ، وقتی دورم به تو نزدیکترم .

................

دست و پاهای دیگه اش رو هم یک به یک به آرومی دراز و به خشکی رسوند!...

................

:من زور خودم رو زدم که بمونی !

: نه نمی خوام اینجوری ادامه بدیم !

...............

حالا دیگه با یک حرکت می تونه از آب خارج بشه ،

از سوراخ لولهء آب ، آب به شدت بیشتری خارج و به سمتش می آد .

موجود دست و پاهاش رو جمع می کنه و خودش رو شبیه گلوله می کنه ، چشمهاش خیس خیس شده چیزی نمی بینه و به سمت استوانه ای تاریک کشونده می شه !....

......................................................

: من هیچ وقت و هیچ جا از تو بدگویی نکردم ، همیشه برای همه اسطورهء خوبی و مهربانی بودی و من ظالم ارتباط !

چرا منو منفور کردی؟..................

چرا راز زندگیه من رو که فکر می کنم فقط برای ما دو نفرمهم بود رو به دیگری گفتی تا سوژه خنده بشم ؟!.....

چرا من رو به سمت استوانه ای تاریک کشوندی ؟!....

 

می دونم که داستان نیست !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:7  توسط Dead symphoni  | 

 
��http://samfonimordegan.blogfa.com