تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات

صبح وقتی با صدای ناله گربه یا پریدنشون روی شیشه اتاق (به خاطر وجود لونه کفترها در بالای شیشه) از خواب بیدار می شم ، حالم خیلی بده که دوباره باید یه روز احمقانه رو بدون هیچ منظوری شروع کنم و ادامه بدم .

محمد رو روی تخت عمودی می بینم که مثل همیشه فلانش ایستاده و به خواب رفته ، با حس چندش آوری به سمت دستشویی می رم مثل همیشه مسواک می زنم و لباس می پوشم ، درب ورودی رو که باز می کنم نور شدید خورشید و حضور یکی از همسایه ها که نشسته بیرون و مجبورم بهش سلام کنم اذیتم می کنه !

خودم رو به اتوبان می رسونم جایی که می ایستم تا ماشین بگیرم هم دم به دم فقط ماشینهای مدل بالا و شخصی نگه می دارند ! نمی دونم اون وقت صبح آخه چه کسی به شغل شریفی که نامشروع هم هست می پردازه که اینها اینقدر خودکشی می کنند !؟...

به زور یه تاکسی می گیرم از اتوبانی می گذرم که عکس شیخ فضل الله نوری (طوریکه که انگشت وسط رو به حالت بدی بالا نگه داشته ) روی یکی از دیوارهای کناری نقاشی شده و نرده ها رو تا روی صورتش بالا کشیده اند ولی هنوز تصویر انگشت وسط از نرده ها بالاتره !

به پلی می رسم که زیرش واقعا بوی گند ادرار می ده !

از پل تا چهار راه رو پیاده گز می کنم به ساختمونی کثیف می رسم که یه درب آهنی سفید داره که سیاه به نظر می رسه و راهرویی سبز که آدم رو از هرچه رنگ سبز متنفر می کنه !

پایین پله ها که کاملا کشتارگاه سوسک است ، سوسک ها به حالت پشت به رو افتاده اند انگار کسی مجبورشون کرده یه خودکشی دسته جمعی انجام بدهند !

روی هر کف پله ای که پا می ذارم آثاری از اعضاء تکه تکه شده سوسک ها دیده می شه ! به واحد موردنظر در طبقه سوم می رسم درب را باز می کنم ، خانم صفوی (منشی شرکت) که یه خانمی با عینکی (که خدا رو شکر عینک پنجره ای اش رو که مدل دهه ۷۰ اروپا بود و تمام صورتش رو می پوشوند ) رو عوض کرده با قدی بلند و چهره ای کاملا رنگ پریده می بینم ، به سمت دفتر حضور و غیاب می رم و ساعت ۳۰/۸ یا ۰۰/۹ رو برای ورودم ثبت می کنم !

چند پله دیگر را هم طی می کنم و به راهرویی تاریک می رسم که وقتی از آنجا عبور می کنی باید به تمام اتاقها بروم و سلام عرض کنم !.....

این آبدارچی جدیده که انگار یه کم وسواس داره و از وقتی اومده همه چیز رو برق می اندازه و همش توی دستشوییه یا داره اونجا رو تمیز می کنه یا یه چیزی می شوره ! یه نگاههای عجیبی بهم می اندازه الان هم توی دستشویی که طبق معمول یک درب خراب داره درب را باز کرد و منو غافلگیر کرد اصلا هم معذرت خواهی نکرد !......

پشت میز کارم می نشینم همش احساس می کنم که یه سری موجودات از پاهام بالا می رن !...

امروز موقع ناهار وقتی به اصرار آقای نباتی (آبدارچی قدیمیه ) رفتم اونطرف میز ( درست جایی که همیشه خانم صفوی می نشیند ) نشستم ! وقتی شروع به خوردن غذا کردیم خانم صفوی با رنگ پریدگیه خاصی اومد و با عصبانیت کنار من نشست تمام مدت هم چیزی نگفت و اولین نفر هم از سر میز بلند شد (برخلاف عادت همیشگیه روزانه اش ) ، ناهار که تموم شد برای کاری به خانم صفوی مراجعه کردم که با بی تفاوتی و عصبانیت منو رد کرد !

از قرار معلوم خانم از اینکه من موقع ناهار در جای ایشون نشسته بودم ناراحت شده و بنده رو سگ تحویل می کنن!...

به خونه میام مثل همیشه بوی باد شکم توی خونه پیچیده ، مامان مثل هر روز این ساعتها خوابه و با بویی که از خودش ساطع می کنه ما رو آزار می ده !...

به اتاقم می رم و از لبه تخت لباسم رو برمی دارم تا بپوشم ، مثل هر روز هم که دستشویی لازم ام ! چون آخر وقت وقتی آبدارچی می ره دستشویی رو تمیز می کنه اگه یه نفر بعد از تمیزی بره توالت کلی بهش اَخم و تَخم می کنه!....

مجبورم تمام راه رو از پل عابر پیاده تا خونه بدوم !..

به توالت می رم تا خودم رو تخلیه کنم ، یه چیزی انگار چسبناک به لباسم چسبیده ! پاهای زبر و نازکش رو به پاهام چسبونده و داره ارتفاع رو طی می کنه ! با وحشت لباسم رو تکون می دم و از دستشویی میام بیرون !...

هنوز جای پاهای زبرو نازکش رو می تونم حس کنم !...

با این حس چندش آور می خوابم !...

روز-ساختمون کثیف

خانم صفوی رو می بندم به صندلی مورد علاقه اش در آشپزخانه ، سطل آبی که زیر لوله دستشویی قرار داره و برمیدارم و روی سرش خالی می کنم و بعد تمام جنازه سوسک های پایین پله ها رو می ریزم توی دهنش!..

دیگه کاملا سفید شده و هیچ پلک نمی زنه !...

روز-خونه

از درب ورودی وارد خونه می شم طناب رو دور گردن مامان می اندازم !...

وقتی خوابیده زیباتر از همیشه به نظر می رسه !...

نگاهش می کنم دیگه نمیتونم بوی بد رو تحمل کنم ، طناب رو محکم می کنم و فشار می دهم ، دست و پاهاش شروع به حرکت می کنند و باد شکمهایی با صدای بلند خارج می کند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:36  توسط Dead symphoni  | 

 
��http://samfonimordegan.blogfa.com