|
خزعبلات
|
وقتي اينقدر اين روزهاي تابستاني طولاني هستند و من عاشق تاريکي
همه پرده ها رو مي کشم و درها رو مي بندم که هيچ نوري بهم نرسه
هرجور شده اين نور لامذهب از يه گوشه اي يا يه سوراخي خودشو نشون مي ده!.......................
اونقدر تو تاريکي چشم مي دوزم و زُل مي زنم که چشمهام هر روز بيشتر از حدقه بيرون مي زنن
مي ترسم که مانند ديوونهء توي آرامش در حضور ديگران يه روز توي تختم خُشک بِشم و بميرم
صداي کلاغها رو مي شنوم انگار فهميدند وقت استِعمالشون از بدن من است.
تمرين سکوت مي کنم
سيگارهاي پشت هم که آتش مي کنم تازه مي فهمم ريه ام چه دودهايي رو موقع حرف زدنم از دست مي داده!.............
وقتي با سر درد هميشگي و دو عدد اگزازپام خوابم مي بره که زلزله اخير هم تختم رو مي لرزونه
ولي من با بي حسي باز مي خوابم
با صداي اين اس-ام-اس لعنتي از خواب مي پرم که : (مشترک گرامي به علت عدم پرداخت به موقع قبض فلان تاريخ تلفن شما قطع مي گردد . ام سي آي)
بلند ميشم که يه دوشي بگيرم شايد اين منفذهاي سلولي پوستم جاني تازه بگيرند تا بتونم بقيه روز را هم بگذرونم.............................
کيسه رو چنان روي پوستم مي کِشَم که کثافتها و چربيهاي پوستم مانند کرمهايي که به اندازه کرمهاي خاکي که وقتي بميرم دورتا دورم جمع مي شَن را روي پوستم مي بينم!
وحشت زده آب به پوستم مي زنم و خودم رو از اون سلول نمناک که بوي کرمهاي خاکي مي ده خارج مي کنم.............................
حوله رو به بدنم مي کِشَم تا خُشک بِشَم .
احساس مي کنم تَک تَکِ اعضاي بدنم رو جدا شده از جايي که به آن تعلق دارند لمس مي کنم!
صداي کلاغها را بلند و بلندتر مي شنوم !..................................
آقا من رئال جادويي نويس خوبي نميشم
خودم مي دونم ها ولي براي دلخوشيه ديگه!........................ ![]()
![]()
![]()