<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سمفونی مردگان</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/</link>
<description>خزعبلات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Aug 2009 10:44:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آزادی ، دروغی بزرگ</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>روی تخت دراز کشیدم پشه هایی رو می بینم که برای رسیدن به نور از پشت توری چه لَه لَه ای میزنند&lt;BR&gt;پشت توری صف کشیده اند ، توری ای سوراخ که بوسیله چسبهای نواری پهن پوشونده شدن و با ماژیک سبز روشون نوشته شده سبز باشید با طرحی از ستاره آزادی و نوری که بوسیله این لامپ کم مصرف که به زور شعار سال 88 برای همه خونه ها اجباری شده !...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشت همین درب توری گربه ای زاد و ولد می کنه و بچه هایی کور می زاید گربه مادر یکی از چشمهاش به طور کامل خالی شده &lt;BR&gt;: بابا یحیا اینا اصلا به ژن اعتقاد ندارن!...&lt;BR&gt;:نمی دونم ، شاید.....&lt;BR&gt;گربه به راحتی دستهاش رو می ذاره لبه توری و کله و بدنش رو به سمت سوراخهای توری دراز می کنه و طوری ناله می کنه که اگر هم بخوای جلوی خودت رو بگیری نمی تونی بهش غذا ندی !...&lt;BR&gt;:می خوای خاله بهشون زبون خودمون رو یاد بدیم و بعد بفروشیمشون؟!&lt;BR&gt;:فقط لبخند می زنم نمی دونم خاله ، شاید.....&lt;BR&gt;...........................................................&lt;BR&gt;پروانه ای می بینم که سعی میکنه از یکی از سوراخها عبور کنه ، پرهای سبز قشنگش به چسبها گیر می کنه ولی خودش رو رها می کنه و حالا از جلوی چشمهام رد میشه و به سمت چراغ کم مصرف می ره !...&lt;BR&gt;:خاله چرا همه پشه ها پروانه نمی شَن؟!...&lt;BR&gt;:نمی دونم خاله ، شاید....&lt;BR&gt;..............................................................&lt;BR&gt;از وقتی گربه ها بزرگ شدن و یوسف اومد حیاط رو تمیز کرد و مامان هم با چوب افتاد به جون گربه ها دیگه خیلی کم از پشت توری می بینمشون ، به دستور مامان حق نداریم بهشون غذا بدیم تا بِرن از اینجا ، حالا فقط پرهای پرپرشده کفترها رو از پشت توری روی زمین می بینم .&lt;BR&gt;:خاله می خوای برای نجات جون کفترها به گربه ها غذا بدیم ؟!&lt;BR&gt;: نمی دونم خاله باید همین کار رو بکنیم ، شاید....&lt;BR&gt;...............................................................&lt;BR&gt;خواب خواب خواب.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گن خواب به ناخودآگاه بر می گرده !&lt;BR&gt;چهل و پنج روز هست که یه روزایی توخیابون وقتی دارم قدم می زنم چیزایی می بینم که یاد چوبی می افتم که تو دست مامانه و چسبهای روی توری سوراخ سوراخ انگار دارم کابوس می بینم...&lt;BR&gt;:یحیا آزادی خون می خواد !&lt;BR&gt;: نمی دونم ، شاید.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید... &lt;BR&gt;گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید...&lt;BR&gt;گیرم که می زنید گیرم که می برید گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید...&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;.................................................................&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;کودک خیره به توری با چسبهای نوشته شده با ماژیک سبز&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;:چرا خاله تو جومونگ امپراتور همش فکر می کنه هر چی خواب می بینه درسته؟!... &lt;BR&gt;: نمی دونم خاله ، شاید....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 10:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وطنم ایران</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یاران - یاران منشینید خموش - ایران در سایه دار است منشینید خموش- زیر ساطور تبهکاران است منشینید خموش یاران - در کشور ما سرب سوزان است پاسخ گر بپرسی از عدالت هر ره دیگر بُود مسدود جز راه رذالت منشینید خموش یاران - منشینید خموش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای در غرقه در هزار غم بی دوا وطن ای تحفه گرگ اجل مبتلا وطن &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قربانیان تو همه گلگون قبا وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیز وطن غریب وطن بی نوا وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بی کس وطن غریب وطن بی نوا وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر ببین عروس وطن بی جهاز شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر ببین دست اجانب دراز شد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر شقه اش نصیب پلنگ و گراز شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیز وطن غریب وطن بی نوا وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بی کس وطن غریب وطن بی نوا وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در هیچکس همت و دین و ثبات نیست جان کندن است زندگیه ما حیات نیست از هیچ سمت راه گریز و نجات نیست ای خاک تو جواهر و لعل و طلا وطن ......................... آن عقربی که بر وطن افتاد حاضر است آن خائنین ستمگر و جلاد حاضرند آن مهرو دفتر و اسناد حاضرند کردند بر تو ناخلفان ظلم ها وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عزیز وطن غریب وطن بی نوا وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بی کس وطن غریب وطن بی نوا وطن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 17:42:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید تکراری باشه ولی به خاطر اولین شکست سال 88 با کسی که شاید درست همدیگر رو نفهمیدیم</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;تقديم به نوابخش شبانه ارکستر چوبها&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT size=3&gt;نوا عينکي با فريم قرمز داشت و چشماني سبز که براي بامزه بودن گاهي چشمها را در چشمخانه مي چرخاندو لهجه اي به شيريني اصفهان که به نوا بخشيده شده بود.&lt;BR&gt; با سکوتي درونگرايانه نوا مي بخشيد &lt;BR&gt;مرا به روي پاي خود گرفت &lt;BR&gt;احساس کردم لبهايش با ستون فقراتم تماس پيدا کردند ولي من فقط خيره به زمين مي نگريستم &lt;BR&gt;به خاطر قرصهايي که مصرف مي کنم کاملاْ بي حس بودم&lt;BR&gt;مرا تا روي تخت با تشکي دو نفره کشاند &lt;BR&gt;گفتم : بايد بتهوون هم باشه ها اونم سونات مهتابش!&lt;BR&gt;با اون لهجه ي شيرينش گفت : هيج ربطي نداره ها......&lt;BR&gt;پشت به رو روي تخت دراز کشيدم دو زائده ي برآمده ام با تشک برخورد کردند و من هيچ حسي نداشتم&lt;BR&gt;و او با شهوتي که از چشمهاش بيرون مي کوبيد نگاهشان مي کرد&lt;BR&gt;گفتم يه سيگار مي خوام ؟&lt;BR&gt;بسته سيگار را بهم تعارف زد &lt;BR&gt;يکي برداشتم و آتشش کردم &lt;BR&gt;نگاهش مي کردم&lt;BR&gt;گفتم : چي شده ؟&lt;BR&gt;گفت : در انتظارم .&lt;BR&gt;دستهايي با انگشتاني گوشتالود داشت که روي تشک ريتم يکنواختي رو تکرار مي کردند &lt;BR&gt;باز نگاهش کردم &lt;BR&gt;در ميان پکهاي ممتد سيگاري که توي صورتش رها مي کردم&lt;BR&gt;ديدم اصلا هيچ علاقه قلبي بهش ندارم &lt;BR&gt;مي دونستم نگاههام رو نمي فهمه &lt;BR&gt;بعد از اتمام سيگار بدون اينکه حتي به حس من توجه بشه &lt;BR&gt;شروع به بازي با پاهام کرد من هم دستانم رو به دور صورتش حلقه زدم بعد خودش با دستي نمناک به زائيده اي ميان دو پايش جاني تازه مي داد &lt;BR&gt;من فقط تماشايش مي کردم &lt;BR&gt;(به ياد آشپزخانه افتادم که يک ميز غذاخوري کوچک در ميان دارد و در انتهاي آشپزخانه نور گير کوچکي است که به پنجره توالت راه پيدا مي کنه)&lt;BR&gt;وقتي دارم غذايي رو که هيج وقت از خوردنش لذت نمي برم رو نوش جان مي کنم بايد خداخدا کنم که کسي توي توالت نباشه تا صداي مهيب باد شکمهاي مختلف را نشنوم.&lt;BR&gt;سيگار ديگري روشن مي کنم&lt;BR&gt;نوا همچنان در ميان پاهاي من با دستان گره خورده ام دور صورتش مانند يک کودک خوابيده &lt;BR&gt;در حالتي که سر نوا ميان پاهام قرار داره و دستان گره خورده ام نمي تونم حرکتي انجام بدم و زير سيگاري را هم پيدا نکردم&lt;BR&gt;تمام خاک سيگار تا آتش بر روي بدنم ريخت &lt;BR&gt;نوا همچنان خوابيده بود &lt;BR&gt;سکوت کردم &lt;BR&gt;سوزش آتش روي بدنم رو حس مي کردم &lt;BR&gt;داشت پوستم رو مي سوزاند و به گوشت مي رسيد &lt;BR&gt;ولي باز هم سکوت کردم&lt;BR&gt;به ياد فلسفه ناف در بدن افتادم &lt;BR&gt;ولي اين ناف ديگه براي بهتر تنفس کردن به وجود نمي آمد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خون فواره مي زد و صداي گرم نوا در کنار گوشم به من بخشيده شد.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Mar 2009 21:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;صبح وقتی با صدای ناله گربه یا پریدنشون روی شیشه اتاق (به خاطر وجود لونه کفترها در بالای شیشه) از خواب بیدار می شم ، حالم خیلی بده که دوباره باید یه روز احمقانه رو بدون هیچ منظوری شروع کنم و ادامه بدم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;محمد رو روی تخت عمودی می بینم که مثل همیشه فلانش ایستاده و به خواب رفته ، با حس چندش آوری به سمت دستشویی می رم مثل همیشه مسواک می زنم و لباس می پوشم ، درب ورودی رو که باز می کنم نور شدید خورشید و حضور یکی از همسایه ها که نشسته بیرون و مجبورم بهش سلام کنم اذیتم می کنه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خودم رو به اتوبان می رسونم جایی که می ایستم تا ماشین بگیرم هم دم به دم فقط ماشینهای مدل بالا و شخصی نگه می دارند ! نمی دونم اون وقت صبح آخه چه کسی به شغل شریفی که نامشروع هم هست می پردازه که اینها اینقدر خودکشی می کنند !؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به زور یه تاکسی می گیرم از اتوبانی می گذرم که عکس شیخ فضل الله نوری (طوریکه که انگشت وسط رو به حالت بدی بالا نگه داشته ) روی یکی از دیوارهای کناری نقاشی شده و نرده ها رو تا روی صورتش بالا کشیده اند ولی هنوز تصویر انگشت وسط از نرده ها بالاتره !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به پلی می رسم که زیرش واقعا بوی گند ادرار می ده ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از پل تا چهار راه رو پیاده گز می کنم به ساختمونی کثیف می رسم که یه درب آهنی سفید داره که سیاه به نظر می رسه و راهرویی سبز که آدم رو از هرچه رنگ سبز متنفر می کنه ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پایین پله ها که کاملا کشتارگاه سوسک است ، سوسک ها به حالت پشت به رو افتاده اند انگار کسی مجبورشون کرده یه خودکشی دسته جمعی انجام بدهند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;روی هر کف پله ای که پا می ذارم آثاری از اعضاء تکه تکه شده سوسک ها دیده می شه ! به واحد موردنظر در طبقه سوم می رسم درب را باز می کنم ، خانم صفوی (منشی شرکت) که یه خانمی با عینکی (که خدا رو شکر عینک پنجره ای اش رو که مدل دهه ۷۰ اروپا بود و تمام صورتش رو می پوشوند ) رو عوض کرده با قدی بلند و چهره ای کاملا رنگ پریده می بینم ، به سمت دفتر حضور و غیاب می رم و ساعت ۳۰/۸ یا ۰۰/۹ رو برای ورودم ثبت می کنم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند پله دیگر را هم طی می کنم و به راهرویی تاریک می رسم که وقتی از آنجا عبور می کنی باید به تمام اتاقها بروم و سلام عرض کنم !.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;این آبدارچی جدیده که انگار یه کم وسواس داره و از وقتی اومده همه چیز رو برق می اندازه و همش توی دستشوییه یا داره اونجا رو تمیز می کنه یا یه چیزی می شوره ! یه نگاههای عجیبی بهم می اندازه الان هم توی دستشویی که طبق معمول یک درب خراب داره درب را باز کرد و منو غافلگیر کرد اصلا هم معذرت خواهی نکرد !......&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پشت میز کارم می نشینم همش احساس می کنم که یه سری موجودات از پاهام بالا می رن !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امروز موقع ناهار وقتی به اصرار آقای نباتی (آبدارچی قدیمیه ) رفتم اونطرف میز ( درست جایی که همیشه خانم صفوی می نشیند ) نشستم ! وقتی شروع به خوردن غذا کردیم خانم صفوی با رنگ پریدگیه خاصی اومد و با عصبانیت کنار من نشست تمام مدت هم چیزی نگفت و اولین نفر هم از سر میز بلند شد (برخلاف عادت همیشگیه روزانه اش ) ، ناهار که تموم شد برای کاری به خانم صفوی مراجعه کردم که با بی تفاوتی و عصبانیت منو رد کرد ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از قرار معلوم خانم از اینکه من موقع ناهار در جای ایشون نشسته بودم ناراحت شده و بنده رو سگ تحویل می کنن!...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به خونه میام مثل همیشه بوی باد شکم توی خونه پیچیده ، مامان مثل هر روز این ساعتها خوابه و با بویی که از خودش ساطع می کنه ما رو آزار می ده !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به اتاقم می رم و از لبه تخت لباسم رو برمی دارم تا بپوشم ، مثل هر روز هم که دستشویی لازم ام ! چون آخر وقت وقتی آبدارچی می ره دستشویی رو تمیز می کنه اگه یه نفر بعد از تمیزی بره توالت کلی بهش اَخم و تَخم می کنه!....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مجبورم تمام راه رو از پل عابر پیاده تا خونه بدوم !..&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به توالت می رم تا خودم رو تخلیه کنم ، یه چیزی انگار چسبناک به لباسم چسبیده ! پاهای زبر و نازکش رو به پاهام چسبونده و داره ارتفاع رو طی می کنه ! با وحشت لباسم رو تکون می دم و از دستشویی میام بیرون !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هنوز جای پاهای زبرو نازکش رو می تونم حس کنم !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با این حس چندش آور می خوابم !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;U&gt;&lt;STRONG&gt;روز-ساختمون کثیف&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;خانم صفوی رو می بندم به صندلی مورد علاقه اش در آشپزخانه ، سطل آبی که زیر لوله دستشویی قرار داره و برمیدارم و روی سرش خالی می کنم و بعد تمام جنازه سوسک های پایین پله ها رو می ریزم توی دهنش!..&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیگه کاملا سفید شده و هیچ پلک نمی زنه !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;U&gt;&lt;STRONG&gt;روز-خونه&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;از درب ورودی وارد خونه می شم طناب رو دور گردن مامان می اندازم !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی خوابیده زیباتر از همیشه به نظر می رسه !...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نگاهش می کنم دیگه نمیتونم بوی بد رو تحمل کنم ، طناب رو محکم می کنم و فشار می دهم ، دست و پاهاش شروع به حرکت می کنند و باد شکمهایی با صدای بلند خارج می کند.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 19:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی هیچ عنوانی</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; جمله شعاری زیر مبلغ قابل پرداخت قبض خط موبایلمه، وقتی بهش فکر می کنم نمی فهممش شاید هم به این خاطرٍ که پرداختش نمی کنم چون نمی دونم چجوری باید باهاش کنار بیام !...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تازگی هروقت می خوام بنویسم ذهنم می پره نمی دونم چرا؟!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  هوا سرده و من سردم میشه چون همراهم نیست و گرمای وجودش و حتی تماس گوش یخی رو روی پیشونیم که از بلندای اضافیش چیزی ندیدم رو حس نمی کنم!......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بی هدف تر و گنگ تر از همیشه راه می رم اینقدر مسکوت و بی تفاوتم که حتی قدرت تصمیم گیری و تشخیص زیبایی و زشتی رو از دست دادم !....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم باید فضام رو عوض کنم و امتحان می کنم ولی چیزی عوض نمیشه !.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt; پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حاجی مثل همیشه از سفر اومده از جایی که انگارکسی مجبورش کرده که بره پر از فشار عصبیه و منو به خاطر دیر اومدنم به خونه مٶاخذه می کنه و میگه : &quot;ما رو به پشگل ریشتون هم حساب نمی کنید!&quot;......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط نگاهش می کنم بهش حق می دم و بی تفاوت گوش می دم!..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt; پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وقتی به 7 ماه گذشته فکر می کنم می بینم که خیلی چیزها رو از دست دادم خیلی چیزها که براشون وقت گذاشتم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنکس که دست من را در دستش می فشرد مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد ای دریغ از هرچه دادم برای دوست!.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt; پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مشترک گرامی: در صورت عدم پرداخت قبض 1/7/87 جهت جلوگیری از قطع ، ظرف 72 ساعت پرداخت در شعب بانکهای ملت ، ملی، سپه اقدام فرمایید.M.C.I&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt; پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Nov 2008 07:33:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی غرق بشی امکان نجاتی نیست!...</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;شاید شکایتی تلخ باشه از او که هیچوقت به از دست دادنش فکر نکردم ، و شایدهم از خودم که هیچوقت به رویدادهای ممتد زندگیم کامل فکر نکردم !...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی روی سرامیک است که به شعاع نیم سانتی در آب غرق شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست و پاهای ظریفش رو توی آب تکون می ده ، هرچی بیشتر تکون می خوره بیشتر از جایی که آب وجود نداره دور میشه ، سر سیبیلهای نرم و نازکش رو به قسمت خشکی گیر داده ، برای نجات جثه اش این سبیلها خیلی ضخامت کمی برای تکیه گاه بودن دارند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;:نامه ها رو که می خونم بیشتر احساس درد می کنم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: می دونی ، انگار یه زخمی یه چیزی ته دلم باز شده که هیچ جوره بسته نمی شه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست و پاهای ظریفش رو جمع می کنه تا ثابت بمونه و از خشکی زیاد دور نشه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;:شاید ۵ سال زمان زیادی باشه ، ولی اگه نسلهای قبل از ما یه کم تغییرات تو زمان هم خوابگیشون می دادند دیگه الان این اختلاف مهم نبود !.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم که دیگه این ۵ سال برام مهم نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...............................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست و پاهش رو به آرومی باز می کنه ، یکی از پاها رو با احتیاط دراز می کنه و به خشکی می رسونه ولی سر سیبیلها رها می شن ، احساس می کنه تکیه گاهی محکم تر پیدا کرده !....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: آره من خیلی بهت سواری دادم و تو خوب خیانت کردی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;:چطور وقتی عروسک قصه رو عاشقانه برام می خوندی اینطوری فکر نمی کردی!؟؟....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بعد از ۲  هفته ، تازه می فهمم چرا زرد و لاغر شدی و من متوجه نشدم !...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با حریق یادها هم سفرم ، وقتی دورم به تو نزدیکترم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست و پاهای دیگه اش رو هم یک به یک به آرومی دراز و به خشکی رسوند!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;:من زور خودم رو زدم که بمونی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: نه نمی خوام اینجوری ادامه بدیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگه با یک حرکت می تونه از آب خارج بشه ، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سوراخ لولهء آب ، آب به شدت بیشتری خارج و به سمتش می آد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجود دست و پاهاش رو جمع می کنه و خودش رو شبیه گلوله می کنه ، چشمهاش خیس خیس شده چیزی نمی بینه و به سمت استوانه ای تاریک کشونده می شه !....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: من هیچ وقت و هیچ جا از تو بدگویی نکردم ، همیشه برای همه اسطورهء خوبی و مهربانی بودی و من ظالم ارتباط ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا منو منفور کردی؟..................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا راز زندگیه من رو که فکر می کنم فقط برای ما دو نفرمهم بود رو به دیگری گفتی تا سوژه خنده بشم ؟!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا من رو به سمت استوانه ای تاریک کشوندی ؟!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم که داستان نیست !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 22:36:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهره ای تلخ</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>چهره اي با لک هاي درشت قهوه اي و چند جوش ماندگار که به علت ايستايي بيش از حدشان حتي اسم هم دارند!&lt;BR&gt;چهره اي که به خاطر بيني کوتاه و صاف اروپايي و چشماني گرد همه رو به ياد شخصيتهاي کارتوني مي اندازه!&lt;BR&gt;لک ها از صورت تا روي دست ها وجود داره که وقتي به دست ها رسيده اند ديگه قهوه اي نيستند بلکه سفيد شده اند انگار هرچه به سمت زمين و اين قانون نيوتني کشانده مي شوند کم رنگ تر به نظر مي رسند تا جائيکه روي پاها هيچ اثري از لک ها وجود ندارد .&lt;BR&gt;چنان سرتاسر دست ها را فرا گرفته اند که شبيه يک عارضه پوستي به نظر مي رسند !&lt;BR&gt;توي آفتاب مراحل سنتزشون رو مي گذرونند ،با نور شديد خورشيد بيشتر احساس زنده بودن مي کنند.&lt;BR&gt;دستهايي که از مچ تا روي انگشتان به خاطر پوست اضافي فراوان نماي شماتيک پاي يک مرغ را دارند.&lt;BR&gt;تا جايي که مي تونم از همه پنهانشون مي کنم صورتم رو که با کرم ضدآفتاب و سفيدکننده و هزارجور کوفت و زهرمار ديگه بازسازي مي کنم و دست هام رو با لباس مي پوشونم &lt;BR&gt;زمستونا بيشتر احساس راحتي مي کنم چون همه لباس ها بلند و خيلي پوشاننده هستن ، انگار حفظ اين لک ها اينقدر برام مهمه که دلم نخواد نگاه نامحرم بهشون بيفته!&lt;BR&gt;به عکس هام که نگاه مي کنم مي بينم ((خوب بازسازيشون کردم ها )) ، ولي حالا با اين دوربين هاي جديد و اين درجه کيفيت بالا حتي جرات نمي کنم عکس بگيرم هر چي هم که بيشتر سعي در پنهان کردنشون مي کنم اين دوربين ها انگار تمام لايه ها رو پس مي زنند و لايه اصلي رو نشون مي دهند !&lt;BR&gt;بعضي هاشون به صورت پيوسته در کنار هم وجود دارند که وقتي کرم سفيدکننده شب رو مي زنم که بخوابم ، زنجيره اي از زير لايه هاي کرم فرياد مي زنند : راحتمون بذار!&lt;BR&gt;يه بار براي استخدام به يک شرکت رفتم ، فرم رو که پر کردم گفتند بايد با مديرعامل صحبت کنم !&lt;BR&gt;از قرار معلوم مديرعامل خانمي بود که از سر و وضع دکوراسيون داخلي شرکت و تميزيش و تعداد آبدارچي و نظافتچي به نظر بسيار وسواسي ميومد!&lt;BR&gt;به اتاقش رفتم روي يکي از صندليهاي مقابل ميزش نشستم شروع به صحبت کرديم &lt;BR&gt;گفت : ببخشيد من شما رو جايي ديدم ؟!&lt;BR&gt;دقيقن فهميدم که به ياد یکی از کارتون دوران کودکيش افتاده&lt;BR&gt;گفتم: نه !&lt;BR&gt;پس از چند دقيقه به خاطر هواي گرم اونجا ، ناخودآگاه آستين ها را بالا زدم و دست هام رو روي ميز گذاشتم !&lt;BR&gt;چهره مدير اينقدر در هم رفت و حس چندش آوري در چشمانش به وجود آمد به سرعت با عذرخواهي و گفتن اين جمله هميشگي که : اگر اجازه بدهيد با شما تماس مي گيريم ، منو به خارج از دفتر راهنمايي کرد &lt;BR&gt;به خونه برمي گردم .&lt;BR&gt;سيگار تنها راه اين پس زدگيه اجتماعيه !&lt;BR&gt;وقتي فکر مي کنم احساس مي کنم اينقدر بهشون وابسته شدم که نخوام به خاطر اين پس زدگي از دستشون بدم !&lt;BR&gt;لباس آستين کوتاه مي پوشم احساس مي کنم نفس مي کشند و ازم تشکر مي کنم!&lt;BR&gt;صورتم رو با صابون مي شورم اون ها هم شروع به فرياد شوق مي کنند !&lt;BR&gt;مي نشينم جلوي آيينه و تا مدت ها بهشون نگاه مي کنم &lt;BR&gt;اينقدر طبيعي و بکر هستند که تصميم مي گيرم يه عکس از خودم بگيرم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس را توي يه قاب چوبي زيبا از ديوار آويزان مي کنم !............ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 12:49:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;من درد بوده ام همه ، من درد بوده ام &lt;BR&gt;گفتي پوست واره اي استوار به دردي چونان طبل خالي و فريادگر &lt;BR&gt;درون مرا که خراشيد تام تام از درد بي اَنبارد و هراندامم از شکنجه فُسفُرين درد مشخص بود &lt;BR&gt;در تمامت بيداري خويش هر نِماد و نُمودي را با احساس عميق درد دريافتم &lt;BR&gt;عشق آمد و دردم از جان گريخت خود برآن دم که به خواب مي رفتم&lt;BR&gt;آغاز از پايان آغاز شد&lt;BR&gt;تقدير من است اينهمه يا سرنوشت توست يا لعنتي ست جاودانه که اين فروکش درد خود انگيزه دردي ديگر بود &lt;BR&gt;که هنگامي به آزادي عشق اعتراف مي کردي که جنازه محبوس را از زندان مي بردند &lt;BR&gt;نگاه کن اي&lt;BR&gt;نگاه کن اي چگونه فرياد خشم من از نگاهم شعله مي کشد چُنان که پنداري تنديسي عظيم با ريه هاي پولادين خويش نفس مي کشد&lt;BR&gt;از کجا آمده اي که مي بايد اکنونت را اينچُنين به دردي تاريک کننده غرقه کني؟ &lt;BR&gt;از کجا آمده اي!؟&lt;BR&gt;و ملال در من جمع مي آيد و کينه اي دم افزون به شمار حلقه هاي زنجيرم چون آبها راکد و تيره که در ماندآبي.&lt;BR&gt;ا.بامداد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    &lt;BR&gt;ترشحات ذهني پديده درد به کمک بامداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;من دَرد بوده ام هَمه ، من دَرد بوده ام&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد شديد کولر مستقيم بهم مي خوره احساس مي کنم دارم خُشک ميشم .&lt;BR&gt;تک تک اعضاي بدنم به صدا دراومدند ، چيزي نمي گم فقط فکر مي کنم و موسيقي گوش مي دم.&lt;BR&gt;: اه اين دستگاه احمقانه هم که همش باطريش تموم ميشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به يک خودکشي باشکوه دعوت شده يا براي تماشا يا براي همکاري!؟.........&lt;BR&gt;نمي دونم چي کار کنم ؟ وقتي همه چيز مثل هميشه بده باز هم يه چيزي هست که تورو به زندگيت بچسبونه !......&lt;BR&gt;ولي من يک Cut شده هستم که هيچوقت جاي درستي Paste  نشدم!........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;:فکر کنم تو هنوز به اين ارتباط درست نچسبيدي!؟.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از فکر از دست دادن آدمها خلاص نميشم !.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;آغاز از پايان آغاز شد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادري که يک سال در حالت کماء رو به قبله خوابيده بود و فقط از حالت چشمهاش مي شد به غرايز طبيعيش پي برد ، مُرد ......&lt;BR&gt;:مادرم مرد ديگه هيچ دردي رو حس نميکنه!.....&lt;BR&gt;: مظلوم زيست و مظلوم مُرد ( من فقط به ياد عکس شهيد بهشتي در ميدان تختي مي افتم که زيرش همين جمله نوشته شده )نمي دونم که فقط شهداء اين جمله در موردشون صادق است يا .....!؟.......&lt;BR&gt;: اين اواخر ياسين که براش مي خوندم به دقت گوش مي داد(من فقط به ياد ضرب المثل ياسين تو گوش ....مي افتم. )&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;تقدير من است اينهمه يا سرنوشت توست يا لعنتي ست جاودانه که اين فروکش درد خود انگيزه دردي ديگر بود &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست روز وقوع زلزله در چين بود که يازده هزار نفر کشته و زخمي در منطقه بودانشين به جاي گذاشته بود !....&lt;BR&gt;:  ديگه به من فکر نکن من رفتنيم مي دوني آخه بودا گفته که هرکسي فقط اگه فکر خودکشي به ذهنش برسه انگار اين کار رو انجام داده ، من يه آدم مُرده ام !.....&lt;BR&gt;من فقط گوش مي دم و به اين فکر مي کنم که بارها و بارها به اين قضيه پرداخته ام و چه بسا اينقدر پرداخت ذهنيم در اين مورد خوب بوده که فقط با نگاه کرده به رگهاي متورم مچ دست چپم ، گرماي فوران خون رو احساس مي کنم !....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستهاي سفيد و سردش رو به دستهام چسبوند با چشماني بي حالت و افتاده و بي روح به حالت شيطانانه اي (درست متضاد اسمش) &lt;BR&gt;: از فکرش بيا بيرون کسي که يه روز فکر خودکشي مي کنه يه روز فکر زندگي مشترک فقط مي خواد خودشو خلاص کنه .&lt;BR&gt;دستش رو پس مي زنم و بهش مي گم : يه دوست خائن نميشه!......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;و ملال در من جمع مي آيد و کينه اي دم افزون به شمار حلقه هاي زنجيرم چون آبها راکد و تيره که در ماندآبي&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 06:00:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان یه خبر دارم از موفقیت یک بانوی ایرانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE id=tblNews cellSpacing=4 cellPadding=6 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR id=trNewsTitle&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;SPAN class=news_title id=Newsdetails2_lblTitle dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;نامزدهای نهایی دومین جایزه شعر خبرنگاران معرفی شدند&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR id=trNewsLead&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;SPAN class=news_lead id=Newsdetails2_lblLead dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;نشست خبری دومین دوره جایزه شعر خبرنگاران صبح دیروز با حضور محمدهاشم اکبریانی - دبیر جایزه - در دفتر سایت ادبی والس برگزار شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR id=trNewsBody&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;SPAN class=news_body id=Newsdetails2_lblBody innerhtml=&quot;html&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;به گزارش خبرنگار مهر، در این نشست که پونه ندایی - مدیر نشر امرود و حامی جایزه شعر خبرنگاران - و علیرضا بهنام - شاعر و منتقد - هم حضور داشتند، محمدهاشم اکبریانی درباره دومین جایزه شعر خبرنگاران گفت: این دومین دوره جایزه است که به شکل خصوصی و خودجوش توسط جامعه خبرنگاران برگزار می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;داوران و نامزدهای نهایی جایزه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به گزارش مهر علیرضا بهنام، سپیده جدیری، محمدهاشم اکبریانی، زهیر توکلی و علیرضا بهرامی اعضای هیئت داوران جایزه امسال هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;آن سوی نقطه چینها&quot; از عمران صلاحی، &quot;از ریشه تا زمزمه برگ&quot; سروده کامل طالبیان، &quot;بی هیچ ترسی از جاذبه زمین&quot; از مهری جعفری، &quot;ترنم داوودی سکوت&quot; سروده قربان ولییی، &quot;تو کجاست؟&quot; م.موید، &quot;ردیف کاجها و گربه سفید&quot; از وحید شریفیان، &quot;زن، تاریکی، کلمات&quot; دفتر شعر حافظ موسوی، &quot;ژئوسئانس من&quot; از محمد رمضانی فرخانی، &quot;ساعت ده صبح بود&quot; سروده احمدرضا احمدیٍ، &quot;شاید گناه از عینک من باشد&quot; علیرضا طبایی و &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=5&gt;&quot;صوت حلزونی نیستی&quot; از سمیرا یحیایی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; نامزدهای نهایی دومین دوره جایزه شعر خبرنگاران هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دومین جایزه شعر خبرنگاران 29 بهمن ماه برنده نهایی خود را معرفی می کند. هنوز مکان برگزاری جایزه مشخص نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع &lt;FONT color=#df0029&gt;&quot; خبرگزاری مهر &quot;&lt;/FONT&gt; مجاز است.   &lt;BR&gt;و این اسم بولد شده اسم خواهر من است که یادمه یه شعر از کتابش رو با عنوان دلتنگی در تاریخ :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:2  توسط Dead symphoni ثبت نمودم و تاکید کردم که شعر به بنده تقدیم شده ولی هیچ کدام متوجه نشدید!........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.webna.ir/category/?id=-323449290&quot;&gt;http://www.webna.ir/category/?id=-323449290&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=627269&quot;&gt;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=627269&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1075263&quot;&gt;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1075263&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2008 17:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی نیمکت نشسته ایم،برف شروع به باریدن کرده،برگی روی زمین چندبار غلت می خورد &lt;BR&gt;به چیزی فکر نمی کنم فقط خودم رو توی آغوش بغل دستی رها کرده ام &lt;BR&gt;گوشش رو که خیلی یخ کرده رو پیشونیم می کشونه منتظره مثل کسی که می خوان بچه اش رو بیرون بیارن........&lt;BR&gt;من هیچی نمی گم طوری روی نیمکت لَم داده ام که شبیه زنهای حامله به نظر میام!......&lt;BR&gt;:بگو نمی خواد طفره بری !....&lt;BR&gt;: ساعت چنده ؟!....&lt;BR&gt;چرا می پرسی؟!...&lt;BR&gt;: می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای فریادهای آریمس روی تخت و شروع تپیدن قلب سهراب در درونش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: نه نمیخوام کسی بیاد ، برید بیرون&lt;BR&gt;دستگاه مخروطی را وارد می کنند و سُهراب دو ماه و نیمه را به تدریج بیرون می کِشَند!&lt;BR&gt;آریمس به خاطر تزریق مورفین کبود شده و چیزی حس نمی کند اکسیژن می زنند ، آدرنالین تزریق می کنند، علائم زندگی احیاء می شود ولی قلب سُهراب دیگر نمی تپد!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برف می باره دیگه اینقدر زیاد شده که برگی روی زمین نمی بینم تمام بدنم یخ کرده حتی تماس گوش یخی رو روی پیشونیم حس نمی کنم باز هم به هیچ چیز فکر نمی کنم!..&lt;BR&gt;صدا:بگو نمی خواد طفره بری !....&lt;BR&gt;: ساعت چنده ؟!....&lt;BR&gt;چرا می پرسی؟!...&lt;BR&gt;: می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریمس به یک سال اخیر فکر می کند که چقدر شبیه یهودیها زندگی کرده انگار به دنبال سرزمین موعود به تمام مناطق تهران اثاث کشی کرده (در این یک سال 5 بار نقل مکان کرده ) &lt;BR&gt;این یک سال به اندازه 5 سال براش گذشته (شاید دوره یک ساله زندگی براش دو ماه و نیمه شده!؟....)&lt;BR&gt;امروز تولدشه.............. &lt;BR&gt;در سرزمینی کوچک و آخرین سرزمین موعود نشسته است از همان جاییکه نشسته اگر فقط دست دراز کند به نیازهای روزمره اش دست می یابد!...&lt;BR&gt;بخاری کنار پاتختی قرار دارد بوی سوختن چوب و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیمکت پوشیده از برف است &lt;BR&gt;گرمای برف را تا مغزاستخوان احساس می کنم ولی گرمای بدنِ بغل دستی را نه !....&lt;BR&gt;حتی حرکت گوش روی پیشونی را حس نمی کنم!.....&lt;BR&gt;صدا از زیر خروارها برف:بگو نمی خواد طفره بری !....&lt;BR&gt;:ساعت چنده ؟!....&lt;BR&gt;دیگه الان وقتشه بگو که دیگه دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذرات لَخته خون !.............&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 11:18:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
